سيد محمد باقر برقعى

1459

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

همچو دل‌تنگ ما دكهء پير مغان * بود يكى تنگ جاى نور ضعيفى در آن نشسته جمعى جوان مضطرب و ناتوان * قلب پراندوه و غم چهره چو ديوانگان كينه و حرمان و يأس از رخشان آشكار * جمله عبوس و دژم ز زندگى نااميد به زندگى بىثمر همچو درختان بيد * حاجتشان ناروا مطلبشان ناپديد خسته ز سعى و عمل دشمن گفت و شنيد * معتقد اينكه نيست چاره بجز انتحار خانهء ويرانشان منزل جغدان و بوم * جمله گريزان از آن خانهء ويران و شوم ساحت ميخانه را كرده همى مرز و بوم * كه چارهء اهل دل صاحب فضل و علوم نيست بجز بىهُشى در همه ايران ديار * با همه فرزانگى جمله ضعيف و زبون قلب چو آتشكده ديده چو درياى خون * نه همدمى در برون نه محرمى در درون نالهء اطفالشان كرده ز خانه برون * چون نتوانند ديد حالت طفلان زار جام زجاجى شكست شيشهء ناموس و نام * چهرهء غمخوارگان به يكدگر گشت رام به شادى يكدگر جمله گرفتند جام * تيغ زبان برهنه ، گشت برون از نيام عقدهء دل برگشود چو خنجر آبدار * جمله بگفتند ما اهل دل و آگهيم در آسمان هنر رشك درخشان مهيم * گرچه كنون بينوا پست چو خاك رهيم ز دودمان كيان‌زاده شاهنشهيم * پرچم علم و هنر در كف ما استوار جمله نياكان ما معرفت آموختند * شمع هدايت چنان هر طرف افروختند حرمت و جاه و جلال يكسره انداختند * در ره علم و ادب خنده‌كنان سوختند تا كه از اين سوختن نور برآيد ز نار * در همه ايران زمين دزد چو شد پاسبان رفت درون گله گرگ به شكل شبان * گشت چنين ناتوان زادهء ساسانيان مستحق نان شب بر در بيگانگان * مسخرهء اين و آن ملعبهء روزگار عرصهء غارتگرى كشور جمشيد شد * موى جوانان ما يكسره اسپيد شد تيره چو ابر سيه چشمهء خورشيد شد * آتش بيدادگر قاطع اميد شد دشمن غدّار كرد رخنه به هر سو كنار